تبليغاتX
شایدفردابهانه ای باشدبرای هدر دادن امروز

لحظه ها ، تنها لحظه هاست  که در خاطر ما می ماند تمام بودن ما برای این لحظه هاست ، لحظه هایی که خنده حتی فرصت نفس کشیدن راهم به ما نمی دهد وصورتمان سرخ وپهن میشود و از حال می رویم ،لحظه ای که پای جعبه جادو میخکوب میشوی و به هنر مردی می نگری،کسی که بعد از شاهکار جاودانه برره خلقت دیگری را بنیان نهاده به نام باغ مظفر .

چقدر خوشحالم که می بینم هنوز کسی هست که بتواند  این چنین بخنداند مردمان را. چقدر خوشحالم که می بینم فائزه  عزیز با تماشای این فیلم غم سختش را فراموش می کند .

کاش ما می توانستیم قدر چیزهایی را که داریم ، بدانیم ،کاش می توانستیم آنگونه که شایسته چنین اسطوره ای  باشد از او قدردانی کنیم تا نسل های آینده ما را نکوهش نکنند . کاش ما می توانستیم این چنین محدود نکنیم  هنرمندانمان را، تا شاهد هنر مندانی جهانی باشیم ،چرا که محدودیت مانع خلاقیت می شود.

 

به چرک می نشیند خنده

به نوار زخم اَ ر

ببندی

رهایش کن !

رهایش کن !

اگر چند

 قیلوله دیو آشفته می شود

 

"احمد شاملو "

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385 12:59  توسط فیلیسیتی | 

این روزها حال وهوای عجیبی دارم ؛چرا این قدر حادثه وخبرهای بد؟! همیشه زمستون و پاییز اتفاقات بدی برام

می افته ولی نمیدونم با این حال چرا این دو فصل رو بیشتر دوست دارم. دیگه نمی تونم متمرکز بشم ، نمی تونم کارایی روکه دوست دارم  رو انجام بدم ، دلم می خواد بشینم توی اتاقم و از پنجره بیرون رو نگاه کنم .

 دلم می خواد به غنچه گلی که از سوز سرما جسارت باز شدن رو نداره  و روی همون شاخه خشکیده ، نگاه کنم.

این روزها یه بغض همیشگی همراهمه ، خیلی تلاش می کنم که نشکنه ولی خیلی آزارم میده ، دلم میخواد به اندازه تمام ابرهای آسمون اشک بریزم.

دیروز جلوی سردر دانشگاه یه صحنه ای رو دیدم که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه؛ دختری رو دیدم که می خواست از خیابون رد شه یه ماشین بهش می زنه و مثه آسفالت خیابون صاف شد وچشمهای بی روحش مانند گوسفندان زل زده ، آسمون رو نگاه می کرد و رشته باریکی از خون برف ها رو گلگون کرد ، دخترک بیچاره در جا؛ جان سپرد .

خیلی صحنه بدی  بود ! ! !

نمی دونم چطور باید هر روز از این مسیر برم و این خاطره رو بیاد بیارم. چرا از بین این همه دانشجو فقط تعدادی انگشت شمار از روی پل رد می شند؟ ! مگه ما راهمون دور نمیشه؟ نمی دونم چرا؟؟ چراکسی  تا حالافکر نکرده که چندین دانشجو قربانی این بزرگراه لعنتی شده اند؟؟ چرا؟؟ !!!

باید یه فکر اساسی کرد ...   

 

پاورقی :  نمی خواستم بازم با خبر بد به روز کنم ولی نتونستم ، چرا که من در هر لحظه چیزی رو می نویسم که در آن لحظه می اندیشم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 آذر1385 17:56  توسط فیلیسیتی | 
این روزها معنی تلخ زندگی نهفته در لبخند تلخ پرندگان  به انسان هایی  است که از آخرین تکه نان خود هم نمی گذرند
+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385 11:8  توسط فیلیسیتی | 

 

فرداهای نیامده چه بی رحمند که عزیزانمان را از ما میگیرند  خاطره ها مثل  سیل به وجودم هجوم می آورند واگر بهانه این نبودن تقدیر ناگریز مرگ نباشد شروع  می کنم به دعا کردن برای دیدنشان اما خیلی زود نا امید می شوم نمی دونم تا حالا عزیزی رو از دست دادید یا نه ؟ معنی حرفاهایی رو که میگم می فهمید؟ !

فاصله ها چه در راه وچه در دل گاه بیشتر از امیدهای کودکانه ای است که برای این دیدارها به یکدیگر یا خودمان  میدهیم. این روزها دخترکی رو میشناسم  که دلش پر غمه غم از دست دادن باباش

امروز جز بهت وسکوت هیچ توضیحی ندارم ...

به احترام فاۀزه عزیزم سکوت می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آذر1385 22:27  توسط فیلیسیتی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به لبهايم مزن مهر خاموشي
كه من بايد بگويم راز خود را

به گوش مردم عالم رسانم
طنين آتشين آواز خود را
"فرخزاد"

نوشته های پیشین
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
دل نوشته های مرضیه عزیز
یاد استاد
کتایون
تلاش برای زیستن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان