تبليغاتX
شایدفردابهانه ای باشدبرای هدر دادن امروز

هیچ وقت فکر نمی کردم که نبودش ناراحتم کنه ، یا جای خالیش رو احساس کنم اما هنوز هیچی نگذشته فکر کنم دلم تنگ شده براش ، داداشم رو میگم همیشه فکر می کردم اصلا حتی اگه یک سال هم نبینمش دل تنگش نمیشم آخه داداشم رفته مسافرت تا حالا تنهایی جایی  نرفته بود.

مسافرتش برام تداعی کننده روزهای سخته یه مسافرت رو داره ، روزهایی که هر ساعت وهر ثانیه اش آرزوی برگشت زمان رو داشتم ، لحظه هایی که پیش خدا التماس کردم همه چیز یه کابوس باشه اما یه حقیقت تلخ  بود حاضر نیستم چیزی  بگم تا با تلخی اون روزها شماها رو ناراحت کنم . بگذریم ...

فردا هم قراره  بابام بره مسافرت از اون مسافرت طولانی ها که دلم حسابی تنگ میشه  از امروز دارم روز شماری میکنم که  این یکی  دو هفته تموم شه ... 

امروز هوای آسمون مثه دل من بارونی بود بغض تموم وجودم رو گرفته بود دلم مي خواد به اندازه تموم ابرهاي آسمون اشک بريزم اما دریغ از قطره ای اشک ...

امروز اصلا روز من نبود ، این از اول صبح ، بعد هم توی دانشگاه با استاد حسابداری حرفم شد . ازش خواستم که روی نمره من تجدید نظر کنه . همچین که فامیلم رو فهمید عصبانی شد . مثلا می خواست بگه من تو رونمی شناسم می گفت . گفت که چرا مسئول بخش ؛ رئیس دانشگاه !  باید زنگ بزنند و نمره تو رو بخوان . من اصلا خبر نداشتم ... فکر می کنه چون بابای من مسئول ... هست ، من دارم سو استفاده می کنم ؛ بابای بیچاره حتی نمره های منو نمی پرسه . شما ها که شاهد بودید من چقدر درس خوندم ، حتی به وبلاگم هم سر نمی زدم

جالب اینجاست گفته بودند که فیلیسیتی به خاطر باباش هست که نمره هاش خوب میشه ...

راستی دوباره  به سرم زد که طراحی وب یاد بگیرم اما حوصله کلاس رفتن توی این شلوغی  رو ندارم . اگه بشه می خوام از روی کتاب بخونم ؛ خدا کنه که استعدادش رو داشته باشم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385 23:20  توسط فیلیسیتی | 

بالاخره امتحانات تموم شد . خوب بود نمره هام همشون تقریبا 20 شدن به جز حسابداری که نمره ام خوب نبود .

از وقتی آخرین امتحانم رو دادم تا الان پامو از در خونه بیرون نزاشتم کلی برای خودم برنامه

 ریزی کرده بودم که چکارها نمی کنم ، اما اونقدر بی حوصله ام که حتی نمی تونم کتاب بخونم ، صبح رو به شب می رسونم توی اتاق  تاریکم ، جسم وروح خسته من به همین اتاق خو کردن خیلی خسته شدم حوصله هیچ کارو هیچ کسی رو ندارم ، شاید یه جورایی بی قراری باشه نمی دونم چه حسی دارم ؟!

 فعلا بهترین کاری رو که می تونم انجام بدم خوابیدنه شاید روزی 14-16 ساعت بخوابم.

غم عجیبی دارم یه غصه بر تمام وجودم سنگینی دارد ، غصه چی؟ خودم هم نمیدانم غصه چیست!من آیا باید به چیزی بیاندیشم ؟ ! باید سکوت کنم ؟! لبهایم بسته اند ، خاموشم ، هیچ صدایی نیست ... ولی باز هم محتاج سکوتم ، که غوغای بی هدف افکار پریشانم و هیاهوی بی صدای این همه حرف در درونم بیداد می کند و نمی گذارند متمرکز شوم ، نمی گذارند ببینم و بشنوم ، نمی گذارند درک کنم ... من مجنون شده ام آیا؟

نه ... خوش به حال مجنون که خالی بود از هر چیز جز لیلی و متمرکز بود روی نقطه دلخواهش ... نمی دانم چه بود ، شاید همان خال سیاه کنج لب لیلی !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385 17:54  توسط فیلیسیتی | 

 روزی که در جام شفق مُل کرد خورشید 

بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید

 

بوی محرم می آید، و خیمه و پرچم های سیاه برافراشته  می شوند.دوبار محرم ، ماه زیارت واشک ؛ نوحه و سوگ؛ ماه " السلام علیک " گفتن های سوزناک ؛ماه دوباره از کربلا شنیدن و ذکر مصیبت .. نزدیکی های محرم که می رسد ، دلت برای عاشورا خواندن تنگ میشود . چیزی مثل انتظار و اشتیاق ، لباسهای مشکی و طبل و سنج و زنجیر.

راستی چرا؟ چرا ما برای امام حسین گریه می کنیم ؟ از روی محبت ؟به خاطر احساس تألم و اندوه ؟اینها درست اما همه ماجرا یا اصل ماجرا نیست ؛ یعنی نباید باشد ....

محرم هر سال تکرار می شود اما هیچ گاه " تکراری" نمیشود . بارها شنیده ایم که " کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا " و اگر در همین معنا فکر کنیم و دریابیم که  از آن واقعه عظیم ، تنها یک روز کوتاه و یک سرزمین کوچک مراد نیست خواهیم دانست  که چرا محرم و کربلا و عاشورا همیشه تازگی دارد.

"کربلا کهنه نمی شود زیرا بدیع ترین و ماندگار ترین شیوه سلوک الی الله را نه در سخن صرف ، بلکه در عرصه عمل، جامه تحقق و عینیت پوشانده است."

عبارتی را که آورده ام را یک بار دیگر بخوانید هم بخوانید و هم فکر کنید ، مخصوصا به این فکر کنیم که گفته : " بدیع ترین و ماندگار ترین شیوه سلوک الی الله" یعنی شیوه رفتن به سوی خدا و بدانیم که دارد از کربلا می گوید . ای کاش در کنار هیـأت های عزا داری و سینه زنی و زنجیر زنی ، هیأت هایی هم داشتیم برای فکر کردن برای اندیشیدن به کربلا و عاشورا و حسین (ع) و ... به راستی حسین (ع) غریب است .

ـــــــــ  به مجلس عزای امام حسین (ع)خوش آمدید !

از دور صدای هیاهو می آید . نزدیک تر می شوم صدا از مجلس عزاداری است . از لای در سرک می کشم چقدر شلوغ است . وارد می شوم . همه دارند گریه می کنند . جلوتر میروم. یکی کنارم داد میرند . یکه می خورم . بعد شروع می کند با کناری اش به حرف زدن . تعجب می کنم. اما در بالای مجلس ،صحنه عجیب تری می بینم. جوانی که احتمالا مداح جلسه است آنجا ایستاده و همینطور که بالا و پایین می پرد به طرز شگفت آوری "حسین ، حسین " می گوید . یاد یک خاطره می افتم . برادرم روزی سر از جلسه توجیهی ! یک هیات عزاداری در آورده بود .یکی از میانداران آن هیات به سینه زنها تذکر می دهد که در هنگام شور گرفتن نگویید " حسین جان " بلکه بگویند " سِِـن جان " ! ! ...

وقتی حرکتی بر پایه اندیشه و شناخت درست نباشد ، وقتی محبت از معرفت تهی باشد ، وقتی ... آن وقت طبیعی است که هیأت دیوانگان برای امام حسین (ع)

تشکیل شود و در مجلس عزای او نیز عده ای قلاده بر گردن اندازند و صداهای عجیب درآورند باز هم تکرار می کنم : امام حسین (ع) ــ هرگزــ  دیوانه وسگ و ... نمی خواهد  !

چه اشک ها که در زیر این بیرق ریخته نمی شود و چه دستها که برسر و سینه نمی خورد و چه نظرها که ادا نمیشود و چه نقل ها که روایت نمی شود . اما آیا از پی این همه ، چیزی به معرفت اهالی  این شهر افزوده خواهد شد؟ من مانند همیشه نگرانم . نگران از این که مبادا آمدن و رفتن محرم نیز همچون رمضان یا غدیر یا قربان برایمان عادت شده باشد . و وای به حال ما اگر آنچه قرار بود مایه رفتن و شکفتن  و رسیدن ما باشد ، تبدیل به عادتی شده باشد  که هر ساله از سر میگذرانیم ، بی آنکه به آمدن ورفتن آن ژرف بیاندیشیم.

حد تو ، رثا نیست ، عزای تو حماسه است

ای کاسته شأن تو ، از این معرکه گیران

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385 12:48  توسط فیلیسیتی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به لبهايم مزن مهر خاموشي
كه من بايد بگويم راز خود را

به گوش مردم عالم رسانم
طنين آتشين آواز خود را
"فرخزاد"

نوشته های پیشین
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
دل نوشته های مرضیه عزیز
یاد استاد
کتایون
تلاش برای زیستن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان