تبليغاتX
شایدفردابهانه ای باشدبرای هدر دادن امروز

راستي ما آدمها چرا هميشه چشممان به دنبال مرغ همسايه است؟

وقتي كودكيم اداي بزرگترها را در مي آوريم و روي سر پنچه مي ايستيم تا بگوييم بزرگ شديم و وقتي كودكيمان را با دستهاي خودمان كشتيم ، در حسرت يك لحظه اش آه مي كشيم ؟‌!

آرزوهايمان چه رنگ و بوي زيبايي داشتند .

بچه كه بودم آرزو مي كردم ،توي يكي از اين آسمون خراش ها لونه داشتيم ؛ فكر مي كردم ديگه دزد نمي تونه پاشو اونجا بزاره !

بچه كه بودم آرزو مي كردم ، به اندازه تمام كتابهاي بابا دوستهاي صميمي داشتم !

شايد ؛ كودكيم در تنهايي گذشت ...

يادش بخير كودكي ...

امشب چهارشنبه سوري يا سه شنبه آخر سال است و من به ياد كودكي از دست رفته ام اندوهگينم .

سرمستي پر هياهوي كودكانه ... رقص دلكش و كولي و ش آتش و زردي من از تو سرخي تو از من ...

نمي دانم شايد امشب هم از آن شب هاييست كه بين هم سن و سالهايم تنها من پشت اين سيستم خاك گرفته نشسته ام و از دلم مي گوييم وباقي همه بيرون گرم شاديند وشور وجواني ...

سر وصداي آزاردهنده اي كه از پنجره مي شنوم وچراغهاي خاموش مسنجرم ، مهر تاييد مي زنند بر اين مدعا .

انگار باز حال وهواي دلم ابري شده ، گلويم از بغضي سنگين مي سوزد. چشمهايم مي خواهند ببارد ولي نمي گذارم ، مثل هميشه .

اين هم يكي از معايب بزرگ شدن است ، حالا آرزو دارم كودكانه گريه كنم، ولي افسوس ،كاش روزي نرسد كه حسرت امروز را بخورم ؛ جام دلم لبريز است ...

پاورقي: ديگه صدلي پاي بهار رو بخوبي  ميشه شنيد ...وقتشه ... وقت تازه شدن ... وقت بهتر شدن ... بهار پر از ناگفته هاست ، پر از حكمته ،پر از حرفه، براي فاهميدنش كافيه ساده باشيم و پذيرا ـ چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديدـ آرزو مي كنم هفت سين امسال همتون سرشار باشه از سلامت وسعادت ...
سال جديد را با يك فال حافظ آغاز كنيد..!

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385 20:37  توسط فیلیسیتی | 

سر يكي از هزار هزاران دو راهي زندگي ، يه راه اشتباه رو انتخاب مي كني

پيش مي روي ؛ به پيش مي راني افسار زندگيت را ، آنچنان با سرعت ؛ كه حتي سخنان پيرامونت را نمي شنوي

تا آنجا كه بالاخره ؛ متوقف مي شي ، جلوي يه ايست بازرسي

تازه مي فهمي راهي رو اومدي كه به بن بست رسيده .

اين مسير با همه سختي هايش تو رو به كجا رساند ؟ ؟‌‌!

چطور مي شود به عقب بازگشت بي آنكه كمترين آسيبي ببيني ؟

هيچ روشي نيست ؛  تو را با آن آرامشي كه آمدي بازگردانند .

اما تو ، به هر طريق ممكن ، باز مي گردي .

ولي باز هم مي نگرند به تو ، به حكم  انسان خطاكار ؛ بي آنكه تسليم منطق تو شوند ، تو را گناهكاري دايمي ناميدند  و هزاران لعن ونفرين پشتوانه راهت مي كنند ...

+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385 14:36  توسط فیلیسیتی | 

اين باربه تقاضاي دوستاي عزيزم  با يه شعر به روز كردم بايدكم وكاستي هاشوبخشيد هنوزراه ورسمش رو نمي دونم

 در ضمن ازمحدثه عزیزم عزيزم تشكر مي كنم كه اين موضوع رو به من داد

 

شب شد و دخترك سرفه مي كرد

چهره اش زرد و غمگين وتبــدار

باز بـــــــــــــيداد مي كرد سرما

شب ، شبــــــــي ملتهب بود انگار

 

مادرش وصله مي زد به چيزي

خانه در انـــــتـــظار  پدر  بود

كودكان خستـه  در  گردِ  سفره

سفره اما  ز  نان بي خـبر  بود

 

دخترك شعر مي خواند، آرام

مادرش  بغض  آلود  خــنديد

باد گرگي شد وناله  ســر داد

دختر از زوزه باد ،  تـرسيد

 

كوچه يك كوچه ي زخم خورده

كوچه اي پرزبن بست وبي جان

خانه ها، نالــه  هايي  خـــرابه

سفره هـــا دور از بركــت نان

 

دخترك ناگهان تيز برخواست

كودكـان شادمـان پر كشـيد ند

مرد لبخـنـد زد ، دخترك ديد 

كودكـــان اشــك او را نديدند

 

مرد با دست سرد وزمختش

شــانه دخـترك را تكــان داد

بغض  ديريـنـه چشمهـــايش

خالي دست او را نشـــان داد

 

كودكـــان در خــيـالات زيــبــا

قرص نان را صميمانه خوردند

درد را، فقــر را ،خستـــگي را

خواب  ديدند و از يـــاد  بردنـد

 

دخترك حسرت سفره را خورد

سير شد باز هم ســرفه مي كرد

مادرش وصله مي زد به چيزي

ذكر مي گفت در زير لـب مـرد   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385 21:26  توسط فیلیسیتی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به لبهايم مزن مهر خاموشي
كه من بايد بگويم راز خود را

به گوش مردم عالم رسانم
طنين آتشين آواز خود را
"فرخزاد"

نوشته های پیشین
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
دل نوشته های مرضیه عزیز
یاد استاد
کتایون
تلاش برای زیستن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان