![]() |
![]() |
|
|
باید ببخشید اگه این روزها وقت نمیکنم بهتون سر بزنم .
برای پدر بزرگم که پر کشید: پدربزرگم مرد بزرگي بود توي چشمانش برق شادي و حيات برق احساس درخشاني بود پدربزرگم زير پل قوس و قزح صبحها دانه ي زنبق مي كاشت پدربزرگم مرد بزرگي بود پدر باران،دريا ابر بهاران هم بود توي دنيا تنها يك عبا داشت و يك انگشتر وقتي از خون و قناري مي گفت روي يك صندلي زيبا كه هنوز سر جايش مانده قصه مي گفت براي همه ي شاپركان پدربزرگم روح بزرگي داشت توي دنياي بزرگ پدربزگ من كه زمين پيش چشمش كه قفس تنگي بود چشم خود را كه به اندازه ي يك دنيا بود بست و از دنيا رفت پدربزرگم موقع رفتن می گفت : به فردای تو ابر و نسیم دارم اطمینان ، هان ! پدربزرگم رفت بعد از آن قلب من از رفتن پدربزرگ پژمرد چه كسي زير پل قوس و قزح زنبق مي كارد؟ روي آن صندلي خالي پدربزرگ حالا يك كبوتر كه دلش در قفس است مي نشيند آرام او دل كوچك خود را شب ها مي فرستد پي دست بابا مي فرستد پي عشق راستي مي دانيد روي تك صندلي خالي پدربزرگ اكنون چند دل غمگين اند؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 اردیبهشت1386 17:56 توسط فیلیسیتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به لبهايم مزن مهر خاموشي
كه من بايد بگويم راز خود را به گوش مردم عالم رسانم طنين آتشين آواز خود را "فرخزاد" |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
| پیوندها |
|
دل نوشته های مرضیه عزیز یاد استاد کتایون تلاش برای زیستن |
|
RSS
|