![]() |
![]() |
|
|
بالاخره امتحانات تموم شد . خوب بود نمره هام همشون تقریبا 20 شدن به جز حسابداری که نمره ام خوب نبود . از وقتی آخرین امتحانم رو دادم تا الان پامو از در خونه بیرون نزاشتم کلی برای خودم برنامه ریزی کرده بودم که چکارها نمی کنم ، اما اونقدر بی حوصله ام که حتی نمی تونم کتاب بخونم ، صبح رو به شب می رسونم توی اتاق تاریکم ، جسم وروح خسته من به همین اتاق خو کردن خیلی خسته شدم حوصله هیچ کارو هیچ کسی رو ندارم ، شاید یه جورایی بی قراری باشه نمی دونم چه حسی دارم ؟! فعلا بهترین کاری رو که می تونم انجام بدم خوابیدنه شاید روزی 14-16 ساعت بخوابم. غم عجیبی دارم یه غصه بر تمام وجودم سنگینی دارد ، غصه چی؟ خودم هم نمیدانم غصه چیست!من آیا باید به چیزی بیاندیشم ؟ ! باید سکوت کنم ؟! لبهایم بسته اند ، خاموشم ، هیچ صدایی نیست ... ولی باز هم محتاج سکوتم ، که غوغای بی هدف افکار پریشانم و هیاهوی بی صدای این همه حرف در درونم بیداد می کند و نمی گذارند متمرکز شوم ، نمی گذارند ببینم و بشنوم ، نمی گذارند درک کنم ... من مجنون شده ام آیا؟ نه ... خوش به حال مجنون که خالی بود از هر چیز جز لیلی و متمرکز بود روی نقطه دلخواهش ... نمی دانم چه بود ، شاید همان خال سیاه کنج لب لیلی ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 بهمن1385 17:54 توسط فیلیسیتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به لبهايم مزن مهر خاموشي
كه من بايد بگويم راز خود را به گوش مردم عالم رسانم طنين آتشين آواز خود را "فرخزاد" |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
| پیوندها |
|
دل نوشته های مرضیه عزیز یاد استاد کتایون تلاش برای زیستن |
|
RSS
|