تبليغاتX
شایدفردابهانه ای باشدبرای هدر دادن امروز - صمیمانه

اين باربه تقاضاي دوستاي عزيزم  با يه شعر به روز كردم بايدكم وكاستي هاشوبخشيد هنوزراه ورسمش رو نمي دونم

 در ضمن ازمحدثه عزیزم عزيزم تشكر مي كنم كه اين موضوع رو به من داد

 

شب شد و دخترك سرفه مي كرد

چهره اش زرد و غمگين وتبــدار

باز بـــــــــــــيداد مي كرد سرما

شب ، شبــــــــي ملتهب بود انگار

 

مادرش وصله مي زد به چيزي

خانه در انـــــتـــظار  پدر  بود

كودكان خستـه  در  گردِ  سفره

سفره اما  ز  نان بي خـبر  بود

 

دخترك شعر مي خواند، آرام

مادرش  بغض  آلود  خــنديد

باد گرگي شد وناله  ســر داد

دختر از زوزه باد ،  تـرسيد

 

كوچه يك كوچه ي زخم خورده

كوچه اي پرزبن بست وبي جان

خانه ها، نالــه  هايي  خـــرابه

سفره هـــا دور از بركــت نان

 

دخترك ناگهان تيز برخواست

كودكـان شادمـان پر كشـيد ند

مرد لبخـنـد زد ، دخترك ديد 

كودكـــان اشــك او را نديدند

 

مرد با دست سرد وزمختش

شــانه دخـترك را تكــان داد

بغض  ديريـنـه چشمهـــايش

خالي دست او را نشـــان داد

 

كودكـــان در خــيـالات زيــبــا

قرص نان را صميمانه خوردند

درد را، فقــر را ،خستـــگي را

خواب  ديدند و از يـــاد  بردنـد

 

دخترك حسرت سفره را خورد

سير شد باز هم ســرفه مي كرد

مادرش وصله مي زد به چيزي

ذكر مي گفت در زير لـب مـرد   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385 21:26  توسط فیلیسیتی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به لبهايم مزن مهر خاموشي
كه من بايد بگويم راز خود را

به گوش مردم عالم رسانم
طنين آتشين آواز خود را
"فرخزاد"

نوشته های پیشین
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
دل نوشته های مرضیه عزیز
یاد استاد
کتایون
تلاش برای زیستن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان