تبليغاتX
شایدفردابهانه ای باشدبرای هدر دادن امروز - خدایا برف بیاد!

سلام دوستان گلم، باید کوتاهی های منو ببخشید ، این روزها به دلیل مشغله کاری و درسی نمی تونم به همتون سر بزنم اما تلا شم زو می کنم . قول میدم جبران کنم  !

 

یه داستان کوتاه هست که امیدوارم خوشتون بیاد :

 

هنگامی که آخرین برگهای پاییزی بر زمین می ریخت و بادهای سرد وچندش اور پاییز ، دل ها را پر از غم می کرد دیگر فصل کار تمام شده بود . علی که دیگر امیدی برایش باقی نمانده بود پارویی خرید به امید آمدن برف ؛ روزهای بی شماری در خانه نشست  و چشم به آسمان دوخت که ببیند بالاخره چه وقت برف می اید .

علی با زن و فرزندانش در گوشه ای دور افتاده در جنوب شهر زندگی می کرد روزهای بلند و گرم تابستان ، عرق ریزان "نیمه " به دست استاد می داد و اگر تصادفا حواسش پرت میشد نیم آجری بود که بر فرقش کوفته میشد . هر روز به هنگام غروب بچه ها جلوی کلبه مخروبه اشان ، منتظر می ایستادند و به محض دیدن علی عجولانه به سویش می دویدند

حالا دیگر تمام آن روزهای طلایی طی شده بود ، تمام ذخائرشان که زن علی با سختی برای روز مبادا جمع کرده بود به پایان رسیده بود . تنها امیدشان این بود که برف بیاید . همه با هم سرهایشان را به سوی آسمان بلند می کردند و ملتمسانه از خدا می خواستند که برف بیاید ؛ اما مثل اینکه خدا فراموش کرده بود باید در زمستان برف بیاید

هر دفعه که علی می خواست پارو را بفروشد زنش مانع میشد . میگفت : نگاه کن ابرها را ببین ،امشب دیگر حتما برف می اید ،می بینی چقدر هوا سرد شده است ؟

نزدیکیهای  صبح وقتی زنش از سرما خوابش نمی برد ،بلند شد که نماز بخواند و از درگاه خدای بزرگ بخواهد که برف بیاید هنوز دعایش تمام نشده یود که فریاد خوشحالیش از گلوی خسته اش بلند شد . همه جا را برف فرا گرفته بود دانه های برف هنوز آرام آرام بر زمین می نشستند  به سرعت به سوی علی دوید که او را بیدار کند

علی  پاشو پارو را بردار و برو .

علی مانند صائقه زدگان ناگهان از جا بلند شد ، خودش را به حیاط رساند اشک شوق برف ها را در چشمانش می شکست .پارو را بر دوش نهاد واز خانه خارج شد

حالا ساعت در حدود ده صبح بود ،علی هنوز نتوانسته بود پشت بامی را پارو کند

ـ برف پارو می کنم ، برف پارو می کنم .

سری از لای در خانه ای بیرون امد ، آی عمو بیا اینجا ببینم برف پاک می کنی؟

بله خانم  -

چند بدهم این پشت بام و جلوی این خانه را پارو می کنی؟

هر چه می خواهید بدهید خدا عمرتان را زیاد کند .

از جلوی خانه شروع کرد آستین ها را پایین کشید که سرما را کمتر احساس کند .لحظه ای بعد جلوی خانه کاملا تمییز شده بود .

حالا نوبت پشت بام بود ولی چقدر بلند، آدم وقتی ازبالا به ته کوچه می نگریست ،دلش از ترس می لرزید ،برفها را آهسته آهسته به کوچه می ریخت . حالا احساس میکرد که دستهایش سرخ و بی حس شده اند گاه گاه دستهایش را جلوی دهانش می گرفت ، تا بخار دهانش آنها را گرم کند . حس می کرد که دیگر قدرت ندارد سه روز بود که چیزحسابی نخورده بود ولی مقاومت میکرد ؛ دیگر چیزی نمانده ؛الان تمام میشود ؛ بعد خانم صاحب خانه نهار گرمی شاید هم آبگوشت باشد جلویش میگذارد و او هم تا انجا که می تواند میخورد بعد کمی خودش را گرم میکند تا عصر چند جای دیگر را هم پارو میکند ، آنوقت با پولهایی که بدست آورده برای بچه ها نان و گوشت وزغال و آب نبات می خرد

حالا دیگر برف قطع شده بود ،خورشید با رنگ و روی پریده  ،در زیر ابرها قایم موشک بازی میکرد . خوب این را هم دو پارو می کنم ، این یکی الان ، این هم یکی دیگر،تمام شد ؛ هنوز قیافه بچه ها در نظرش بود ،ناگهان احساس کرد سرش گیج می رود ؛دیگر نتوانست تعادل خود راحفظ کند و نا گهان با سر به اعماق کوجه افتاد ؛ لحظه ای بعد جسد بی جان علی در کوچه روی باقی مانده های برف به چشم می خورد ؛ خون برف ها را رنگین کرده بود . در همین موقع دلهای کوچکی در بیم وامیدی می تپید ، بیچاره بچه ها سر هایشان را به آسمان بلند کرده و از ته دل می گفتند :

 خدایا برف بیاید .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385 16:29  توسط فیلیسیتی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به لبهايم مزن مهر خاموشي
كه من بايد بگويم راز خود را

به گوش مردم عالم رسانم
طنين آتشين آواز خود را
"فرخزاد"

نوشته های پیشین
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
دل نوشته های مرضیه عزیز
یاد استاد
کتایون
تلاش برای زیستن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان